تبلیغات
زندگی نامه بزرگان اسلام(پیامبران) - زندگی نامه حضرت یعقوب علیه السلام
خدایم را دوست دارم چون وفادارترین است
تا هر جا كه چشم كار مى كرد بیابان بود و او تنها در آن ، راه مى سپرد…
باد ملایمى كه از صبح مى ورزید… اینك آرام آرام بر سرعت و حدت خود مى افزود و شنهاى داغ را به چهره او مى پاشید…
كم كم طوفان شن برخاست ، چندان كه هوا را تیره كرد، نفس هوا داغ بود و شنها داغتر…

یعقوب با خود اندیشید:
- آیا دوباره به كنعان بر گردم ؟ خدایا، آیا آنچه پدرم اسحاق گفت ، بر خلاف خواسته تو بود كه من اینك گرفتار این طوفان نفس سوز شده ام ؟ آیا دوباره بر گردم و باز همان فخر فروشیهاى برادرم عیسو را تحمل كنم ؟ هماان ایذاها و شماتتها را؟
قدرى ایستاد. طوفان نیز كمى از حدت خود كاست ، دور ترك ، تك صخره اى بر آمده از شن را دید:
- اگر خود را به آن برسانم ، مى توانم كمى استراحت كنم .
تا به این برسد، طوفان كاملا ایستاده بود، اما آفتاب مغز را به جوش مى آورد. خوشبختانه سایه اى كه صخره انداخته بود به اندازه اى بود كه او مى توانست لختى بیاساید. به زودى ، خوابى سنگین ، او را از آن صحراى خشك به عالمى هور قلیایى برد.
در خواب ، تمام آنچه را كه پدرش ، پیامبر خدا اسحاق ، به او نوید داده بود، مى دید: دید كه به سرزمین دایى خود در حوالى عراق رسیده است و دختر دایى خود را به همسرى گرفته و با فرزندان بسیار و گوسفندان زیاد به كنعان بازگشته است و دیگر برادرش عیسو نمى تواند همسران صاحب نام و فرزندان خود را به رخ او بكشد!
وقتى از خواب برخاست ، نیرویى دوچندان یافته بود؛ بسى بیشتر از آنچه یك خواب خوش مى توانست در او پدیده آورد: نیروى امید و شوق !
وقتى به سرزمین پر نعمت دایى خود لابان رسید، دل در دلش نبود، اما هیچ كس را نمى شناخت . از چوپانى پرسید:
- آیا در این سرزمین كسى به نام (لابان ) مى شناسید؟
- این گوسفندان ، از آن اوست . او بزرگ قوم ماست ، كیست كه برادر زن پیامبر خدا اسحاق را نشناسد؟!
- من پسر اسحاقم و نامم یعقوب است .
- بسیار خوش آمدى ، بگذار تو را با دختر دایى ات راحیل آشنا كنم دختر كوچك كه آن گله را در دامنه آن تپه مى چراند، راحیل است .
راحیل دوازده سال بیشتر نداشت ، ولى بسیار زیبا بود. با دیدن او دل در سینه یعقوب تپید، ولى پیامبران از كودكى پاك سرشت و عفیفند. چشم
به زمین دوخت و بر او سلام كرد. راحیل با شادمانى و ادب به او خوشآمد گفت . گوسفندان خود را به چوپان پدرش سپرد و یعقوب را به خانه ، نزد پدر برد.
دایى ، چنان استقبال گرمى كرد كه یعقوب تمام خستگى راه را از یاد برد.
- پدرم سلام رساند و پیام داد كه راحیل را از شما، خواستگارى كنم !
- من با كمال میل مى پذیرم ، ولى به شرط اینكه هفت سال تمام پیش من بمانى و چوپانى قسمتى از گوسفندانم را به عهده بگیرى . مزد زحماتت را نیز گوسفند خواهم داد! پس از گذشتن هفت سال ، مى توانى ازدواج كنى . زیرا اكنون هم تو نوجوانى و هم راحیل كم سن و سال است .
- بسیار خوب ، مى پذیرم .
هفت سال گذشت و وقتى یعقوب گذشت زمان را به دایى یادآورى كرد، لابان گفت :
- من بنا به قولى كه داده ام ، در اداى عهد خود حاضرم ، اما در شریعت من نمى توان پیش از ازدواج دختر بزرگ تر، دختر كوچك تر را گرفت . تو ابتدا با لیا ازدواج كن كه دخترى زیبا و عفیف است . و اگر حتما راحیل را مى خواهى ، باید هفت سال دیگر براى من چوپانى كنى تا راحیل را نیز به عقد تو در آورم یعقوب كه نمى توانست از راحیل بگذرد، ناگزیر پذیرفت .
هفت سال دیگر گذشت و لابان ، بنا به عهدى كه كرده بود، راحیل را نیز به عقد یعقوب در آورد. و چون به هنگام ازدواج ، به هر یك از دختران خود یك كنیز داده بود و راحیل و لیا كنیزان خود را به یعقوب بخشیده بودند، یعقوب با آن دو كنیز نیز ازدواج كرد و روى هم صاحب دوازده فرزند شد: شمعون ، لاوى ، یهودا، ایساخر، زابلیون ، وروبیل از لیا؛ جاد و اشتر از كنیز لیا؛ ادان و نفتال از كنیز راحیل ؛ و یوسف و بنیامین از خود راحیل . همه – جز بنیامین كه در كنعان به دنیا آمد – در سرزمین دایى یعنى عراق به دنیا آمده بودند.
به این ترتیب ، یعقوب با مال و همسران و فرزندان بسیار به كنعان بازگشت و پس ا زپدر، به پیامبرى رسید


نگارش در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط سامیار فروتن | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی


WeblogSkin