تبلیغات
زندگی نامه بزرگان اسلام(پیامبران) - زندگی نامه حضرت موسی و حضرت هارون علیهم اسلام
خدایم را دوست دارم چون وفادارترین است
كودك در آغوش فرعون سخت بى تابى مى كرد. فرعون او را تكان تكان مى داد و بالا و پایین مى انداخت ، اما كودك سه ماهه شیر مى خواست ، گرسنه بود و ساكت نمى شد. حوصله فرعون سر رفته بود. به همسر خود گفت :
- تو كه او را پیدا كردى ، خودت هم دایه اى برایش پیدا كن ! ببین مرا با هوسهاى خود به چه كارهاى وادار مى كنى ؟
- اما تو خود نیز او را درست مى دارى ، و گرنه هرگز حاضر نبودى لحظه اى او را در آغوش بگیرى ، تا چه رسد به اینكه این طور او را سر دست بگردانى !


- خیلى خوب ، معلوم است ، هر كسى بچه اى به این كوچكى و زیبایى را دوست مى دارد.
كودك واقعا زیبا بود. با اینكه سه ماهه بود، اما درشت استخوان تر از بچه هاى دیگر مى نمود. چشمانى سخت نافذ داشت و پیشانى بلند و خرمنى مو مثل دسته اى سنبل ! همسر فرعون او را زا آب نهرى كه از نیل منشعب مى شد و از كنار حیاط قصر مى گذشت گرفته بود، در حالى كه در سبدى بزرگ بر سطح آب شناور بود و بلند مى گریست . از همان لحظه كه او را دیده بود، مهرش به دلش چنان نشسته بود كه گویى فرزند خود اوست . او فرزند نداشت ، پس دوان دوان او را نزد فرعون برده و به الحاح و اصرار خواسته بود كه او را به عنوان فرزند بپذیرد. فرعون گفته بود:
- آخر از كجا آمده است ؟ شاید فرزند یكى از همان اسرائیلیان باشد كه كاهنان مى گویند در همین سالها به دنیا مى آید و مرا نابود مى كند؟
زن گفته بود:
- فرزندان پسر را كه ماءموران و جاسوسان تو در همان لحظه ولادت مى كشند! این كودك ، دو سه ماهه نیز بیشتر است .
فرعون پذیرفته بود، چرا كه او نیز به كودك دل باخته و آن دو فرزندى نداشتند.
وقتى موسى به دنیا آمد، مادرش او را تا سه ماه از چشم همگان مخفى نگاه داشت اما چندى بعد فرعون ، به رهنمود كاهنان ، دریافت احتمال تولد پسر موعود بنى اسرائیل كه او را از قدرت برخواهد انداخت بیشتر شده است و لذا به تعداد جاسوسان و ماءموران افزود.
مادر موسى از دخترش كه در دربار از ندیمه هاى همسر فرعون بود، این خبر را شنید و بر جان كودك دلبند خود بیمناك شد. دیگر جاى تامل نبود. پس ‍ چه مى بایست مى كرد؟ خداوند از دل او گذراند كه موسى را در سبدى بگذارد و به نیل بسپارد. خواهر موسى نیز ماموریت یافت كه سبد را دورادور زیر نظر بگیرد و ببیند به چه سرنوشتى دچار خواهد شد.
خواهر موسى دیده بود كه سبد، در شاخه نهرى افتاد كه یك راست به قصر فرعون مى رفت . برگشت و خود را به قصر رساند. از دور دید كه همسر فرعون او را گرفت . هم فرعون و هم همسرش بر آن بودند كه دایه اى بیابند تا او را شیر بدهد! اما موسى پستان هیچ یك از زنان بچه دار و یا حتى زنان اسرائیلى را كه بچه هایشان را به تازگى كشته بودند، به دهان نمى گرفت ، سر بر مى گرداند و همچنان از گرسنگى زار مى گریست ! همسر فرعون ، كلافه شده بود:
- آخر كارى بكنید.
خواهر موسى كه از دور اوضاع را زیر نظر داشت ، پیش رفت و گفت :
- مادر من كه به تازگى فرزند خود را از دست داده ، بسیار خویش شیر است . فرزندان همسایه ها، همه پستان او را مى گیرند. اجازه مى دهید كه او را صدا كنم ؟
همسر فرعون ، با شتاب گفت :
- برو، برو فورا او را بیاور!
كودك كه بوى مادر را مى شناخت و تا چند ساعت پیش در آغوش او بود، به محض آنكه در آغوش او قرار گرفت ، آرام یافت و با ولعى خنده انگیز، به خوردن شیر پرداخت . خواهرش ، در حالى كه در چشمان مشتاق و آرام یافته همسر فرعون مى نگریست ، گفت :
- نگفتم مادرم خوش شیر است ؟ ببیند چگونه با حرص و آرامش شیر او را مى خورد، طفلك انگار از پستان مادر خود شیر مى خورد!
سالها گذشت . موسى اینك جوانى رشید و برومند شده بود!
یك روز، هنگامى كه از بازار مصر به سوى قصر فرعون مى رفت ، در راه صداى استغاثه مردى از بنى اسرائیل را شنید كه مردى از كاركنان دربار فرعون با او گلاویز شده بود. موسى به نفع او وارد نزاع شد و مشتى به مرد فرعونى زد كه جا به جا كشته شد. موسى كه واقعا نمى خواست او را بكشد و تنها درصدد تنبیه او بود، از خدا طلب مغفرت كرد و خداوند نیز از آن جهت كه او در دفاع از مظلوم و هم ناخواسته چنان كرده بود، او را بخشید، اما معلوم نبود فرعون هم او را ببخشد! آن مرد قول داد كه موضوع را كتمان كند و به كسى نگوید.
اما فردا، باز همان مرد، در نزاعى دیگر با فرعونیان موسى را به یارى خواست ! موسى در حالى كه آماده بود باز او را یارى كند، با خطاب و عتاب به او پرخاش كرد كه چرا هر روز با مردم گلاویز مى شود! مرد ترسید و گمان كرد كه موسى مى خواهد او را بزند، از این رو فریاد برداشت :
- آیا مى خواهى مرا هم مثل آن مرد فرعونى كه دیروز كشتى ، بكشى ؟
بدین ترتیب ، مردم قاتل مقتول دیروزى را شناختند و راز برملا شد و فرعونیان كه همه قدرت در دست آنان بود در صدد برآمدند تا او را بكشند. مردى از مقامات بالا به موسى خبر داد كه در پى كشتن او هستند و باید بگریزد و از شهر بیرون رود. موسى ، با وحشت از شهر گریخت .
او شبها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد و استراحت مى كرد. هشت شب ، به سوى مدین راه پیمود. روزهاى آخر، در روشنایى روز هم راه میرفت ، زیرا دیگر از قلمرو ماموران مصرى خارج شده بود. وقتى به مدین رسید، نزدیك غروب بود.
در مدخل شهر، چاه آبى بود و مردم ، با مشكهایى در دست ، بر سر آن انبوه شده بودند. هر كس مى خواست زودتر از دیگران مشكهاى خود را پر كند. دختران شعیب پیامبر نیز بر سر چاه بودند، اما هر بار كه مى خواستند چرخه چاه را بگردانند، نوبتشان را كسى دیگر مى گرفت . موسى ، زیر درختى آن سوتر، نشسته بود و به این منظره مى نگریست . وقتى دختران شعیب چند بار پس زده شدند و نوبتشان از دست رفت ، موسى طاقت نیاورد و نتوانست آن ستم را تحمل كند. پیش رفت و به آنان سلام كرد و با قدرت كامل ، چرخ را به سرعت گرداند و آب كشید و مشكها را پر كرد و به آنان سپرد. سپس ‍ بى هیچ گفتارى ، به زیر درخت بازگشت و تن خسته و گردآلود خود را به آن تكیه داد و پاهاى خود را دراز كرد و به استراحت پرداخت . اما حیران بود كه كجا برود و از كه غذا بطلبد. در تمام مدت ، از میوه گیاهان وحشى بین راه سد جوع كرده بود. سخت احساس گرسنگى و ضعف مى كرد. در آن شهر هم ، هیچ كس را نمى شناخت و پس به درگاه خداوند نالید كه :
- پروردگارا: نیازمندم كه چیزى بر من نازل فرمایى .
شعیب به دختران خود گفت :
- چه شد كه امروز زودتر آمدید؟
- امروز، مرد مسافر خسته اى به ما كمك كرد. با آن كه پیدا بود راه درازى آمده و چشمانش از گرسنگى و خستگى به گودى نشسته بود، اما بسیار قوى به نظر میرسید. در چشم بر هم زدنى ، مشكهاى ما را پر كرد و بى آنكه به ما نگاه كند یا چیزى بگوید و یا توقعى داشته باشد، رفت و زیر درخت رو به روى چاه نشست . پدر، ما فكر مى كنیم بهترین كسى است كه مى توانى اجیر كنى ، چون او در این شهر كسى را ندارد و اگر به او پیشنهاد كنى كه براى تو كار كند و گوسفندانمان را به چرا ببرد، خواهد پذیرفت . آدم امینى به نظر مى رسید. تو كه پسر ندارى ، ما هم كه از عهده كارها چندان برنمى آییم .
- راست مى گویید، یكى از شما زودتر برود و تا آن مرد از آنجا نرفته است او را به خانه بیاورد!
یكى از دختران شعیب نزد موسى رفت . او همچنان ، همان جا نشسته بود:
- پدرم مرا فرستاد تا تو را نزد او ببرم تا مزد آب كشیدنت را بدهد.
موسى در راه از دختر خواست كه پشت سر او بیاید. نمى خواست نگاهش ‍ به اندام فریباى دختر شعیب بیفتد. به او گفت كه او را از پشت سر راهنمایى كند.
در خانه ، شعیب را مردى بزرگوار و نجیب و با كرامت یافت ، لذا راز فرار خود را با او در میان گذاشت ، شعیب گفت :
- دیگر به خود ترس راه مده ، زیرا خداوند تو را از ستمگران نجات بخشیده است .
شعیب ، یكى از دختران خود را به همسرى به موسى داد و با او قرار گذاشت كه هشت سال برایش كار كند و اگر خواست ده سال ، اما دو سال اضافه اجبارى نبود. نیز قرار شد كه از همان سال اول ، از میان گوسفندانى كه به دنیا مى آیند، هركدام كه ابلق (سیاه و سفید) بود، به عنوان اجرت از آن موسى باشد و هركدام كه یكدست سفید یا سیاه بود از آن شعیب .
به این ترتیب ، موسى در پایان ده سال كار كه در كمال لیاقت و امانت انجام داده بود، گوسفندان زیادى براى خود فراهم كرد. اینك موسى ، تصمیم داشت به وطن بازگردد.
راه بازگشت از بیابان طور سینا مى گذشت و در همین صحرا، موسى راه را گم كرد. همسرش آبستن بود و شب ، بسیار سرد. گوسفندان انبوه و همراهانش – از فرزندان و دیگران – خسته بودند و بیم حمله گرگ و حیوانات درنده مى رفت . موسى هیچ آتشى به همراه نداشت تا دست كم همسر آبستنش را گرم كند. در آن ظلمات و سرما ناگهان از دور، شعله اى دید. به همسر و همراهان دیگر خود گفت :
- هر طور هست ، همین جا بمانید. من آتشى مى بینم ، شاید بتوانم خبرى از راه به دست آورم و یا دست كم آتشى فراهم كنم و شما را از سرما نجات دهم .
موسى ، با چوبدستى كه با آن براى گوسفندانش از درختها برگ مى تكاند و آنها را با آن به پیش مى راند، شتابان به سوى نورى كه مى پنداشت آتش ‍ است پیش مى رفت .
ناگهان ، از درختى كه نور از آن ساطع بود آوایى وهم انگیز اما زلال و شیرین ، با طنینى آسمانى برآمد كه :
- اى موسى ! همانا من (الله )، پروردگار عالمیانم !
موسى ، بهت زده ، بر جاى ایستاد. گرماى شیرین و سطوت كلام الهى تا دورترین جاى دلش دوید بر خود لرزید، اما از گرمایى ویژه مى لرزید!
همان صدا دوباره فرمود:
- این چیست كه در دست دارى ؟
موسى ، به سادگى و صفاى چوپانان صحرا، گفت :
- این عصاى من است ، به آن تكیه مى دهم و گوسفندان خود را با آن مى رانم و برخى كارهاى دیگر نیز انجام مى دهم .
- آن را به زمین بیفكن !
موسى ، دهشتزده ، آن را به زمین انداخت . ناگهان ، عصا مارى سخت بزرگ و ترسناك شد. كم مانده بود كه موسى از ترس ، فریاد بكشد. بر جاى نماند و پا به فرار گذاشت . اما صدا، او را بر جاى خود میخكوب كرد:
- نترس ! من با تو هستم . پیامبران در پیشگاه من ، از چیزى نمى هراسند. دوباره آن را بردار، همان عصا خواهد بود.
موسى ، به فرمان پروردگار، دست پیش برد و تا انگشتانش بدن وحشتناك و عظیم مار را لمس كرد، دیگر بار عصا در مشتش بود سپس پروردگار فرمود:
- اكنون دست خود را در گریبان فرو بر و برون آر!
موسى چنان كرد. ناگهان ، تمام صحرا از نورى درخشان روشن شد، چنان كه گویى در آن سوى دست او آفتاب برآمده بود!
موسى ، به پیامبرى خداوند برگزیده شده بود.
موسى فرمان یافت تا به رسالت الهى به سوى فرعون عازم شود. اما او كه از جست و جوى فرعونیان به خاطر قتلى كه كرده بود با خبر بود، به خداوند عرض كرد:
- پروردگارا، تو مى دانى كه من یك تن از فرعونیان را ناخواسته كشته ام .
نیز از خدا خواست كه :
- پروردگارا، سینه مرا گشادگى ده و بر حوصله ام بیفزاى و كارم آسان ساز و لكنت از زبان من برگیر تا گفتار مرا دریابند. نیز برادرم هارون را پشتیبان من گردان !
خداوند دعاهاى او را مستجاب كرد و به هارون الهام شد كه از مصر بیرون رود و به استقبال برادر بشتابد. او در همان وادى طور به برادر رسید. موسى ، با گامى مطمئن و قلبى آرام و سرشار از ایمان ، به سوى مصر روانه شد.
پروردگار فرمان داده بود كه موسى حق تربیت و نگهدارى فرعون را از او در كودكى به جا آورد و با او به نرمى سخن بگوید و رسالت خود را با او به تدریج گزارد:
- اى موسى ! همراه برادرت سوى فرعون روید، آیات مرا براى او و قوم او ببرید و دعوت حق را به تدریج به او ابلاغ كنید و به او بگویید: ما رسولان خداوندگار توایم ، و از او بخواهید كه دست از ستم و آزار بنى اسرائیل بردارد.
مردم مصر، در دوران حكومت فرعون وقت ، به دو دسته كاملا متمایز تقسیم مى شدند: عده اى از بنى اسرائیل كه خداپرست بودند و دیگران قبطیان و فرعونیان كه بت مى پرستیدند و فرعون را.
بنى اسرائیل ، خاصه پس از اعلام خطر كاهنان مبنى بر تولد پسرى كه فرعون زمان را از میان خواهد برد، به شدت تحت ستم و شكنجه و آزار قرار داشتند و گروه مستضعف مصر به شمار مى رفتند. از رسالات موسى یكى هم ، نجات آنان از استضعاف بود.
رفتار نرم موسى و بیان گرم هارون ، در فرعون اثرى نبخشید و در جواب دعوت موسى گفت :
- اگر در بنى اسرائیل كس دیگرى با من چنین مى گفت جاى شگفتى نبود، اما تو چرا چنین مى گویى ؟ آیا به خاطر نمى آورى كه تو در دامن من بزرگ شده اى و بر سفره من نان خورده اى ؟
- امام بدان كه ورود من به خانه تو بر اثر ستم خود تو بود. اگر تو فرزندان بنى اسرائیل را نمى كشتى مادرم ناچار نمى شد مرا به آب بسپارد و خداوند مرا به خانه تو رهنمون نمى شد. پس منتى بر من ندارى !
- تو از همان زمان ناسپاس بودى ، ایا تو نبودى كه یكى از یاران ما را كشتى ؟
- من او را به عمد نكشتم ، او ستم مى كرد و من براى دفاع از یك ستمدیده و با استغاثه او به او حمله كردم و تصادفا كشته شد. تازه براى همین كار ناخواسته ده سال از ترس تو دربدرى كشیدم ، تا امروز كه خدا نعمت را بر من تمام كرد و اعجاز و پیامبرى به سرزمین خود و به دعوت نزد تو بازگشتم و تو را به اطاعت از (رب العالمین ) مى خوانم !
- این (رب العالمین ) دیگر كیست ؟
- پروردگار تو و نیاكان تو و پروردگار همه آفریدگان ، كسى كه همه موجودات را آفریده است و همه آسمان و زمین را.
- هیچ كس از من قدرتمندتر نیست ، اگر جز من كسى را معبود بدانى ، تو را به دار خواهم آویخت !
- من در حمایت پروردگار خود هستم و از تهدید تو نمى ترسم ، اما از تو مى پرسم كه اگر من معجزه اى آشكار بیاورم كه تردیدى به جاى نگذارد، باز هم مرا تهدید خواهى كرد؟
- اگر راست مى گویى ، بیاور!
موسى نگاهى به درباریان فرعون كرد و سپس عصاى خود را به زمین افكند. ناگهان مارى چنان عظیم و دهشتناك شد كه فرعون از ترس به خود لرزید، اما خود را نباخت و پرسید:
- معجزه دیگر چه دارى ؟
موسى دست در گریبان برد و به در آورد و نورى چنان روشن از دست او درخشید كه مى توانست تا افقهاى درو، همه جا را روشن و چشمها را خیره كند.
فرعون ، همچون هر قدرتمند خودكامه دیگر، از خواب سنگین كبر و نخوت بیدار نشد و از آنجا كه هم خود و هم دیگران را مى فریفت فریاد زد:
- این دو (موسى و هارون )، تنها دو جادوگرند و من در میان پیروان خود بهتر از آنان دارم .
سپس خطاب به موسى گفت :
- روزى را تعیین كن تا جادوگران و ساحران من به تو نمایش بدهند!
موسى روز عید عمومى شهر را كه همه فراغت دیدن این زورآزمایى را داشتند، تعیین كرد.
ساحران هر چه از نیرنگ و جادو داشتند به میدان آوردند، به گونه اى كه انبوه عظیم مردم كنجكاو، صحنه را انباشته از توده اى بزرگ از انواع ریسمانها و وسایل سحر و افسون و جادو و شعبده دیدند! آنها به موسى گفتند:
- آیا تو آغاز مى كنى یا ما شروع كنیم ؟
- شما شروع كنید.
آنان به یكباره در وسایل و ابزار خود افسون دمیدند و ناگهان به نظر آمد كه هزاران مار و افعى در میدان ، به سوى موسى مى لولند. نزدكى بود ترس در دل موسى راه یابد، ولى پرودرگار توانا به او آرامش عطا فرمود. سپس ‍ موسى عصاى خود را فروافكند. ناگاه مارى چنان عظیم پدیدار شد كه شعله نگاه هراس انگیزش دل شیر را آب مى كرد، بدنى پیچاپیچ و ستبر داشت كه هر بیننده اى را به وحشت مى انداخت . آنگاه به امر حق ، دهان گشود، همه آن مارهاى جادویى را یكجا فرو بلعید.
ساحران ، چون خود از حقیقت كار خویش آگاه بودند، از هر كس دیگر زودتر و بهتر دانستند كه مسئله عصاى موسى یك شعبده یا جادو نیست و مار افساى این مار، خداست . آنان به یقین رسیده و حق را از باطل بازشناخته بودند. پس یكصدا به خداى موسى ایمان آوردند.
فرعون ، از حشم ، در حال انفجار بود. او، خطاب به آنان ، فریاد زد:
- آیا پیش از آنكه من به شما اجازه دهم ، به خداى ایمان آورده اید؟ اینك خواهید دید كه به خاطر این گستاخى ، دستها و پاهایتان را، چپ و راست خواهم برید و بر نخلها به دارتان خواهم كشید!
اما آنان بر بال ایمان به پرواز در آمده بودند و اندك هراسى از این تهدیدها، به دل راه نمى دادند.
فرعون در مشورت با كارگزاران سیاسى خود، چاره را در مرگ موسى دید. اما مؤ من آل فرعون (۴۳)، او و یارانش را پند داد و حجت را بر آنان تمام كرد و یادآور شد كه كشتن پیامبر خدا نارواست و بهتر است كه به خداى یگانه ایمان آورند و دست از لجاج بكشند، اما این نصیحتها كمترین فایده اى نبخشید.
فرعون تصمیم گرفت بر آزار بنى اسرائیل كه قوم موسى بودند و به او ایمان آورده بودند بیفزاید و موسى را از میان بردارد. چون خبر به موسى رسید، شبانه و بى سروصدا، همراه با قوم خود از شهر به سوى بیت المقدس خارج شد. خدا نیز یارى كرد و تا فرعون و فرعونیان خبردار شوند، آنان صحرایى وسیع و بزرگ را پشت سر گذاشته بودند. اما دریا را در پیش رو داشتند و كشتى نداشتند. هم در آن زمان ، فرعونیان كه از فرار آنها آگاه شده بودند، از پى آنها مى آمدند.
در میان قوم موسى ، آنان به مرحله ایمان روشن به پروردگار نرسیده بودند سخت بیمناك شدند. كودكان و برخى زنان نیز بسیار مى ترسیدند. این ترس ‍ وقتى به اوج خود رسید كه ناگهان از دور، سیاهه سپاه عظیم فرعون كه به سركردگى خود او به پیش مى تاخت ، نمودار شد. دیگر، تا مرگى دستجمعى و فجیع ، بیش از یك میدان و چند دقیقه فاصله نبود. در این میان ، یوشع بن نون كه از یاران موسى بود فریاد برداشت :
- اى موسى ، چاره چیست ؟ دیگر تا مرگ زمانى نمانده است !
- من مامور شده ام كه به دریا بزنم ، اما نمى دانم چگونه !
به ناگاه وحى رسید:
- با عصایت به آب دریا بزن !
موسى بى درنگ عصاى خود را بر آب زد. ناگهان از همان جا، لجه كبود آب دو پاره شد و هر پاره بر هم انباشت و سطح زیر دریا میان آنها آشكار شد. نیز مانند این راه ، یازده راه به موازات یكدیگر در دریا شكافت و به این ترتیب ، براى دوزاده تیره بنى اسرائیل دوازده راه در دریا پدید آمد. قوم موسى ، از آن راهها گذشتند. فرعونیان كه پشت سر آنها حركت مى كردند، با دیدن آن منظره و به اغواى فرعون ، آن معجزه را از فرعون پنداشتند. و چون بین خود و بنى اسرائیل فاصله اى نمى دیدند، آنان نیز در همان راه ها اسب تاختند. اما همین كه به میانه راه رسیدند، به امر پروردگار، كوهموج لجه ها به هم برآمد و همگى حتى فرعون ، غرق شدند.
خداوند جسد فرعون را به خشكى افكند تا سست ایمانها و كسانى از بنى اسرائیل كه مرگ و حقارت فرعون را باور نداشتن به خود آیند و آن ذلت و خوارى را به چشم ببینند و بدانند كه از آن همه غرور و كبر و جبروت تو خالى اینك جز كالبدى ورم كرده و بى دفاع و ذلیل بر جاى نمانده است !
بنى اسرائیل ، از یوغ قرنها ستم رها یافته بودند و در صحراى سینا به خوش نشینى و كوچ از جایى به جاى دیگر، روزگار مى گذرانیدند. تا اینكه حضرت موسى (ع ) به خدا عرض كرد كتابى فرو فرستد كه بر اساس آن در امور دنیوى و اخروى عمل شود و امت سرگردان نماند. خداوند فرمان داد تا او خویشتن را هر چه بیشتر پاكیزه سازد و سى روز روزه بدارد، آنگاه به وعده گاه او در طور بیاید تا پروردگار با او تكلم كند و الواح مقدس را به او ارزانى فرماید. موسى كه از روحیه امت خود آگاه بود و احتمال مى داد آنان بعدها نزول الواح الهى را انكار كنند، هفتاد تن از برگزیدگان قوم خود را به همراه برد تا شاهد این لطف الهى باشند. او در غیبت خویش برادر خود هارون را به زعامت قوم گماشت ، سپس به میقات رفت . نخست قرار بود كه سى روز دور از قوم خود در میقات باشد، اما خداوند امر فرمود كه ده روز دیگر بماند.
امتى كه قرنها زیر سلطه فرعون هاى مصر زیسته و فطرت الهى خود را در آن محیط شرك و فساد تا حد زیادى از دست داده بود، آمادگى فریب خوردن داشت . از همین رو، در سى و یكمین روز از غیبت موسى ، سامرى ، مرد گمراهى از بنى اسرائیل ، به فكر پیشوایى افتاد:
- اى مردم ! موسى دیگر باز نمى گردد! شما تاكنون از او خلف وعده ندیده بودید. پس او راه را گم كرده و در دره هاى كوه طور از دست رفته است . ما از او خواسته بودیم كه خدا را از جانب ما ببیند. حال كه دیگر نخواهد آمد، به من الهام شده است تا خدایى بسازم كه هر كس مى تواند آن را ببیند. هر چه طلا با خود دارید به من بدهید تا از آن موجودى بسازم – مثلا گوساله اى – كه خود صدا برآورد!
- عالى است … عالى است . این خدایى خواهد بود كه مى توانیم آن را ببینیم .
هارون ، سراسیمه خود را به جمع آنان رساند و گوشزد كرد كه :
- اى قوم غافل ! چرا پیمان خود را با موسى مى شكنید از خدا بترسید! خداوند شما را از بلاى فرعون و قومش نجات بخشید و آنان را غرق كرد. چرا این قدر جهالت و عناد مى ورزید؟ بدانید كه موسى خواهد آمد و آنگاه …
- ساكت شو! موسى دیگر بر نخواهد گشت و ما هر طور كه خود مى خواهیم خدا را مى پرستیم !
هارون و اندك یاران مؤ من او هرچه كوشیدند تا آنان را از آن كردار شوم بازدانرد، سودى نبخشید. ناگزیر براى پیشگیرى از تفرقه بیشتر و خونریزى و ایجاد دو دستگى ، از آن قوم كناره گرفتند.
در همین هنگام موسى در كوه طور به شرف تكلم با پروردگار نائل آمده بود:
- خداوندا! قوم من از من خواسته اند تا تو را رؤ یت كنم !
- مرا هرگز نخواهى توانست دید، حتى طاقت دیدن تجلى مرا بر كوه نخواهى داشت . روى بگردان و آن كوه را در سمت دیگر خود بنگر!
به محض آنكه موسى به آن جانب رو گردانید، تجلى الهى كوه را منفجر كرد و از هم پاشید و آن را در زمین فرو برد. موسى ، از هول عظیم این تجلى از هوش رفت ! و پس از مدتى كه به عطوفت الهى به هوش آمد. خداى را تنزیه كرد. سپس خدا به او الواح را ارزانى داشت و او در پایان چهل روز، خود را به قوم رساند، در حالى كه خداوند او را آگاه كرده بود كه برخى از افراد قوم او، در امتحان الهى و در خلال ده روز اضافه اى كه بدون آگاهى قبلى غیبت كرده بود، از دین او برگشته و گوساله پرست شده اند!
همین كه موسى از راه رسید، سر و ریش برادرش هارون را با خشم گرفت و به شماتت گفت :
- چرا با شمشیر به جان این مشركان نیفتادى ؟ چرا اجازه دادى كه آنان آزادانه شرك بورزند؟
- برادر: قوم تو به اغواى سامرى دست به این كار زدند و من از ترس ‍ خونریزى و دو دستگى ، سكوت اختیار كردم .
موسى سامرى را فراخواند و پرسید:
- چگونه توانستى صداى گوساله را درآودرى ؟
سامرى كه در برابر خشم الهى موسى و سطوت پیامبرانه او خود را كاملا باخته بود گفت :
- قدرى خاك از جاى پاى فرشته اى كه در جریان غرق شدن فرعون دیده بودم برداشتم و به پیروى از هواى نفس ، وقتى كه گوساله را با ذوب طلاهاى قوم ساختم ، بر آن افشاندم و گوساله به صدا در آمد!
موسى قوم خود را ممورد ملامت قرار داد. آنان در پاسخ گفتند:
- اگر گوساله به صدا در نیامده بود ما فریب سامرى را نمى خودریم !
موسى گفت :
- شما به خود ستم كردید!
- براى جبران این ستم چه باید كرد؟
- همه كفن بپوشید و نزد خداوند توبه كنید و آماده مرگ شوید! آنگاه موسى به فرمان خدا مقرر داشت تا دوازده هزار تن از كسانى كه گوساله را نپرستیده بودند با شمشیرهاى آخته به جان مشركان بیفتند. آنها عده اى از آنان را كشتند. سپس موسى و هارون از درگاه خداوند به تضرع خواستند بر آنان ببخشاید. خدا آنان را بخشود و موسى مژده عفو به بازماندگان داد و همه كشتگان را كه به نوبه خود مورد رحمت الهى واقع شده بودند به عنوان شهید به خاك سپرد. اما در مورد سامرى فرمان چنین شد كه تا آخر عمر كسى با او سخن نگوید و از مراوده و داد و ستد محروم بماند و در آخرت نیز جاى او دوزخ باشد.
مدتى از غائله سامرى گذشت و از سوى خداوند فرمان آمد كه موسى قوم خود را سرزمین نهایى ، سرزمینهایى دیگر كوچ دهد و در آنجا بنى اسرائیل حیثیان و كنعانیان را از شهر با جنگ برانند و خود آن نواحى را به جنگ آورند.
اما قومى كه هرگز در برابر ستمهاى فرعون مقاومت نكرده بودند، اینك با شنیدن كلمه (جنگ )، روحیه خود را باختند و فرمان خدا را، با وقاحت بسیار، زیر پا گذاشتند:
- ما تنها وقتى به آن شهر خواهیم رفت كه مردم گردنكش آن ، خود، شهر را قبلا خالى كرده باشند!
و این سخن آخر آنان بود.
موسى به خدا شكایت برد و خدا فرمان داد كه آنان را به حال خود واگذارد تا چهل سال در همان بیابانهاى سینا سرگردان بمانند و آنگاه پس از مرگ سالخوردگانشان نسل جوان آنان در سختى آبدیده و سلحشور بار بیاید و همراه دو تن از مؤ منان ، به سرزمین مقدس كوچ كنند .

 




طبقه بندی: زندگی نامه بزرگان اسلام(پیامبران)، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط سامیار فروتن | نظرات ()
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی


WeblogSkin